پارت نود و چهارم :
در نگاه دوم، سجاد متوجهی چیزی روی گردن متین شد. تتو داشت. تتوی چیست؟ طرحش چیست؟ چشم سجاد یاری نمیکند که واضح ببیند اما هر چه که هست، حسابی گردنش را پر کرده.
نگاه سجاد سمت دست متین سوق پیدا کرد. دستی که حالا سمت قلب طلوع نشانه رفته بود. ضامن اسلحه را دوباره کشید، آن را آمادهی شلیک کرد و بعد، با آن لب های گشاد و باریک پوزخند زد. چرا آنقدر زاویهی فکش در دید بود؟
- دلم برات تنگ شده بÙ
مطالعهی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۴۵ روز پیش تقدیم شما شده است.

فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
ای کاش میتونستم اون عکس رو ببینم
۱ ماه پیشافشار
0چجوری می تونم عکس اون عمارت یزد رو براتون ارسال کنم
۱ ماه پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
به ایدی من که روی پروفایل نویسنده هست ارسال کنید. هم تلگرامم هست، هم اینستا
۱ ماه پیشمهسا
0سجاد الان تو اون مرحله است که نه من دوستش ندارم فقط زنمه و چون زنمه دوست ندارم کسی که اسم من روشه به مرد دیگه ای توجه کنه.. البته که طلوع با این کارش گند زد به غیرت سجاد
۱ ماه پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
دقیقا همین وضعیته.
۱ ماه پیشهستی
0سجاد اصلا تکلیفش با خودش معلوم نیست،چرا برای طلوع غیرتی میشه!!دوسش داره..!؟؟دارهه🤣🤫
۱ ماه پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
شاید یه کوچولو حس عجیبی داره
۱ ماه پیشهستی
0ولی از متین خوشم اومده..👀👀
۱ ماه پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
منم🤭
۱ ماه پیشهستی
0سجااد عاشق شده..وای وای
۱ ماه پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
فکر نکنممم
۱ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

افشار
0امروز یه عکسی از یه عمارت تو یزد دیدم دقیقا منو یاد این رمان انداخت